تراوشات ذهن یک دختر هجده ساله:)

...Melika is typing

دوست:)

من تا پارسال دوستای خوبی داشتم! انقدر خوب بودن که همیشه تو مدرسه زنگای تفریح صدای خنده اکیپ ما کل حیاطو برمی‌داشت...ازین [به اصطلاح] شاخ‌های مدرسه هم نبودیم..هممون درسامون عالی بود ولی سر کلاسا زیاد حرف می‌زدیم..معلم ها هم زیاد کاری بهمون نداشتن(میز اول دوم بودیم. معلما به آخر کلاس گیر می‌دن:)).

تا اینکه امسال که کنکوری شدیم نمیدونم چی شد ولی من همشون رو از دست دادم! الان بعد ۱۱ماه حتی یک بار هم به دوست صمیمی قبلیم که هممه تو مدرسه می‌دونستن چقد با هم خوبیم؛ چت نکردیم.. یک بار هم به هم زنگ نزدیم..کلا تموم شد که شد!..

حالا فکر نکنید من ازون دختر مغروراام که نمیرم سمتش! این وسط یه اتفاقای چرت و پرت افتاد که اگه بازش کنم اعصابتون خورد می‌شه.. خودمم دقیق نمی‌دونم چی شد؛ فقط می‌دونم من دوستای خوبی داشتم که از دست دادم و الان تنهام..

ولی ناراحت نیستم! فقط یهو یادم افتاد.


هفتم فروردین ۹۹

۱:۳۰




برچسب ها: دوست , صفحه چهارم تراوشات ذهن من , من احساس تنهایی میکنم , دوست قدیمی ,
[ بازدید : 2 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 7 فروردين 1399 ] [ 1:31 ] [ Melika alikhani ] [ ]
وقتی بی انگیزه میشم..

می‌دونید.. با این وضع تعطیلیا خیلی برای کنکور نگرانم..چون الان دارم درس‌های دهم و یازدهم رو جمع‌بندی میکنم و خب جمع‌بندی نباید خیلی با کنکور فاصله داشته باشه(حس می‌کنم!) ...

من از سال اول واقعا تمام تلاشم رو کردم! مجبور بودم کلی راه تنهایی برم تا شعبه کانون که برنامه هفته‌ بعدم رو از پشتیبانم بگیرم (برنامه ریزی درس منظورمه).. وقتی برمی گشتم خیلی وقتا شب بود!..

ولی راستش تا چند وقت پیش زیاد نتیجه نداد.. من هنوز امیدوارم چون میدونم مشکل این پیشرفت نکردنم توی درصدها دلیلش کم خوندنم نیست.. یه سری چیزهای حاشیه ایه و امیدوارم حل بشه و تا کنکور تغییر کنم!..چون من خیلی راه‌هام رو تغییر دادم و کم زحمت نکشیدم:)

وقتی بی انگیزه می‌شم آهنگ گوش می‌دم؛ می‌خوابم و می‌دونم که صبح که بیدار بشم یه شروع دوباره‌ست و حتی اگر بقیه بگن دیره برای پیشرفت، من باید بهتر از دیروزم تلاش کنم و قوی باشم..

استاد عربی کنکورمون توی مدرسه میگه کل مدرسه باید از ملیکا انگیزه و انرژی بگیره:)


هفتم فروردین ۹۹

۱:۱۴

ملیکا




برچسب ها: بی انگیزه ام , کنکوری , صفحه سوم دفتر تراوشات ذهن من ,
[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 5 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 7 فروردين 1399 ] [ 1:15 ] [ Melika alikhani ] [ ]
من از مردم بدم نمیاد!

میگن من آدم قوی ای هستم. واقعا هم به این راحتیا نمیگم: خستم، حالم خوب نیست یا ناراحتم.. ولی جداً نمیدونم با این فکرای آخر شبی که میاد و گریمو در میاره چیکار کنم.. چه فکرایی؟ مسخرم نکنید ولی فکر اینکه چرا هیچکس از من خوشش نمیاد؟!.. نمیخوام ناله کنم؛ غر بزنم.. عقده محبت هم ندارم ولی حقیقتاً هیچ دوستی ندارم و احساس تنهایی میکنم... وقتی رفتارای خانوادم رو میبینم..مامانم منو هاید کرده واتس اپ..

یا حتی مشاور مدرسه هم که به همه بچه ها پیام میده ولی پیامای منو سین می‌کنه جواب نمی‌ده.(درسم خوبه:/). کاش یه بار هم یکی برای خوشحالی من تلاش می‌کرد..

قبلا هم همیشه من هی به همکلاسیام پیام میدادم.. اوناام که دوستای خودشونو دارن ده سال بعد مرگم هم فکر نکنم متوجه نبودم شن..

حتی مشاور کنکورم با همه شاگرداش خوبه من اون وسط کلا نامرئی ام!

مامانم رو که می‌بینم چقدر باباش(پدر بزرگم) دوستش داره؛ فکر می‌کنم خوبه..من حتی بابام هم تو بچگیم از رست دادم..!

خدایا..چرا؟:)

و همیشه تو هر محیطی من هیچوقت جزو افراد اثرگذار و مهم نبودم..

ششم فروردین ۹۹

۲:۱۶

ملیکا




برچسب ها: صفحه دوم دفتر تراوشات ذهنی من ,
[ بازدید : 2 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 6 فروردين 1399 ] [ 2:16 ] [ Melika alikhani ] [ ]
زندگی چه رنگیه

خیلی خوبه که هر مفهوم رو با یک رنگ تعریف کنیم. مثلا به نظر من زندگی صورتیه. پر از حس خوب و بد کنار هم. نمیدونم چرا همچین حسی برای من یاد آور صورتیه.

عشق سفیده. همه حس‌های دنیارو منعکس میکنه:)

درس و مدرسه نارنجی ان.

دوست سبزه.

موسیقی بنفشه و کتاب آبیه.

صفحه یک از دفتر نوشته هایم

؛)




برچسب ها: دلنوشته , زندگی چه رنگیه , صفحه اول دفتر تراوشات ذهن من ,
[ بازدید : 2 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 24 اسفند 1398 ] [ 1:36 ] [ Melika alikhani ] [ ]